دیانا فرشته کوچولوی ما

عاشقانه هایم از کودکانه هایت

عاشقانه هایم ...

پروردگارا در پناه آیت الکرسی همه بچه ها را حفظ بفرما ... عاشقانه هایم تمامی ندارند ... زیرا تو بهترین اتفاق زندگیم هستی !!!   ...
30 اسفند 1395

نوروز 95

سال 95 ،‌سال میمونه و ما اینو به فال نیک میگیریم چون گفته شده میمون به معنای مبارک و خوش یوم هست پس امیدوارم امسال برای همه ی عزیزانم سال خوبی در پیش رو داشته باشه . امسال ساعت تحویل سال 8 صبح روز شنبه بود ...  از اونجاییکه 7 فروردین عروسی دختر عمه ی دیانا ست پس مسافرت عیدمون فقط به سبزوار و خونه اقوام شوهری محدود شد . روز دوم عید حرکت به سمت سبزوار و روز هشتم فرودین برگشت از سبزوار ... و ادمه دید و بازدید . ... اینجا سبزوار... شهر سبزوار دو سال پیاپی رتبه اول را در تزیینات مناسب ایام عید را در استان خراسان رضوی بدست اورده و انصافا هم تزیینات جالب و متفاوتی را میدیدم...
22 اسفند 1395

عکسهای اسفند دوست داشتنی

اسفند دوست داشتنی با عجله و شتاب رسید و شور و هیجان خرید و خانه تکانی و رتق و فتق امور را با خود به ارمغان اورد ...و تکاپوی ادمها برای رفتن به پیشواز بهار شور انگیز چقدر ادم را سر ذوق می اورد ... وصف حال ما هم این روزها تمام کردن سفارشات و در کنار ان انجام امور خانه است ... از اوالایل بهمن ماه کارو کسب بیرون را رها کردم و تصمیم مشترکمان بر آن شد که در خانه با دختر عزیزم همراه و همبازی شوم و چه همراهیه شیرینی ... صبح ها دخترکم تا ساعت ده در خواب شیرین است و وقتی بیدار می شود تقاضای شیر میکند ، علاقه ی وصف ناپذیرش به شیر خوشحالم میکند و بعد از آن نوبت به صبحانه میرسد که باید حتما کره و پنیر و گردو با هم نوش جان کند و البته این نکته از جا نمان...
16 اسفند 1394

دندانهای جدید خوش اومدین

بالاخره در یکی از صبحهای اوایل اسفند که با دیانا مشغول بازی و خنده بودیم و دخترکم روی پایم از خنده غش و ریسه رفته بود ... جوانه زدن مرواریدهای 13و14و15و16  رویت شد . این جز طبیعت دردانه من شده که دقیقا همزمان با سالگرد تولدش چند تا مروارید هایش جوانه میزنند و مارو خوشحال میکنند.   ...
2 اسفند 1394

تولد دوسالگی دیانا جونم

امسال برای انتخاب تم تولد دختر دردونه خودم کلی فکر کردم و طرح زدم و ایده داشتم تا بالاخره ، تم فرشته ی مهربون را انتخاب کردم که خیلی ناز و ملیح و دوست داشتنیه مثل دیانا جونم ...  بریم به استقبال تولد کیک تولد که تقریبا با نمونه ای که میخواستم یکی بود ... البنه عروسک شکل تم هم میخواستم که نتونستند  ردپا   نشانگر خوشامد ریسه هپی      ریسه اسم   ریسه عکس های 24 ماهه استند عدد تولد استند اسم عزیز دردونم کندی بار تولد و هدیه ی...
1 اسفند 1394

دنیا من دارم دو ساله میشم

مثل برق و باد روزها سپری شدن و دیانای کوچولوی من که باید لحظه به لحظه کنارش بودم ، حالا دیگه می تونه راه بره ،‌حرف بزنه ، دندون دراورده ، غذا میخوره ، با ما بازی میکنه ، پارک میره و هزار تا کار دیگه ... روند رشدش خوب بوده و تو حرف زدن شیرین زبونی شده برای خودش و خلاصه دلبری میکنه تا بینهایت ... اکثر کلمات رو واضح میگه ، عاشق قصه و شعر حسنی شده ، یه عروسک داره به اسم ساسان که یک لحظه ازش جدا نمیشه و براش مادری میکنه ، میخوابوندش  و غذا بهش میده و  مصرف شیرش بالاست و عاشق شیر خوردنه ، دیگه کم کم خودش برای صبحانه لقمه میگیره ، غذا خودش میخوره و قاشق رو خیلی خوب در دست میگیره ، نقاشی میکشه ، مثلا ماهی ، از ما میخوا...
27 بهمن 1394

عروسی دایی جون

عروسی دایی جون قرار بود 24 دی برگزار بشه که به دلیل فوت یکی از اقوام عروس خانم یک ماه به تعویق افتاد و شد 26 بهمن اونم روز دوشنبه . اخه تالار پر بود و جای خالی نداشت . ولی خوب خوشبختانه برگزار شد و خیلی هم عالی بود و خوش گذشت .  دختر منم تا از ساعت دوازده و نیم تا ساعت 5 عصر پیش بابا مجید بود و مامان ارایشگاه . بعد به هم پیوستیم و با خاله فایزه و عمو رضا همه رفتیم آتلیه و عکس انداختیم . بعد هر رفتیم سالن . برای مردونه از تهران گروه کمدین اورده بودن و زنونه دف و ...  خیلی متفاوت و عالی برگزار شد . نازدونه ی من وقتی رسیدیم سالن چند تا عکس با زن دایی جونش گرفت و بعد خوابید تا وقت شام ولی وقتی بیدار شد از گرسنگی نای حر...
26 بهمن 1394

مادرانه

وقتی مادر میشی دنیا کوچیک میشه  ... اینقدر کوچیک که هیچ کس  غیر از خودت این دنیا رو نمیبینه . دنیات میشه ماشینهای اسباب بازی ... دنیات میشه رنگها ... دنیات میشه عروسک....  با کودک شیر میخوری ... با کودکت چهار دست وپا میری .. با کودکت رشد میکنی .. بزرگ میشی  .. اینقد بزرگ که همه میفهن مادری ... یهویی کوه میشی .توانت میشه ۱۰۰ برابر .دیگه مریض نمیشی ..وقتی مادر میشی دیگه نمینالی حتی دیگه از سوسک هم نمیترسی  . وقتی مادرمیشی دنیات میشه تغذیه و آموزش و پرورش ! دیگه وقت نداری یه صبح تا شب بری خرید واسه یه مانتو  ...وقتت میشه طلای ۱۰۰۰ عیار ! نایاب نایاب ....وقتت میشه کودکت . .. حالا کوه شدی اون میخوا...
24 بهمن 1394

سفر به تبریز

برای بابا مجید ماموریت به تبریز پیش اومد و ما رو هم با خود همراه کرد ... یعنی من دوست داشتم باهاش بریم ... تو مسیر دیانای عزیزم خیلی همکاری کرد و خوب هم خوابید ... تبریز شهر زیبا و قشنگی بود ولی نتونستیم از جاهای دیدنیش بهره ببریم ... ان شاالله سفر های بعدی نکته ی این خاطره : موقع ناهار وقتی به رستوران رفتیم ، امید نداشتم دیانا غذا بخوره اما چون عاشق سوپ بود کلی سوپ خورد و انگار خیلی گرسنه بود کلی جوجه و کباب خورد و ما که میگفتیم بریم می گفت بازم میخوام و حالا وقتی میخوام راضیش بکنم بیشتر غذا بخوره میگم یادت میاد تبریز چقدر سوپ خوردی و میگفتی خوشمزس بازم میخوام و این میشه که بهتر غذا میخوره و هر قاشقی ام که میخوره میگه به خوشم...
19 بهمن 1394