دیانا فرشته کوچولوی ما

دیانا فرشته کوچولوی ما

عاشقانه هایم از کودکانه هایت

نوشته شده در چهارشنبه 30 اسفند 1396ساعت 11:21 توسط مامان |

پروردگارا در پناه آیت الکرسی همه بچه ها را حفظ بفرما...

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

عاشقانه هایم تمامی ندارند ... زیرا تو بهترین اتفاق زندگیم هستی !!!

 

نوشته شده در دوشنبه 30 اسفند 1395ساعت 11:6 توسط مامان |

سال 95 ،‌سال میمونه و ما اینو به فال نیک میگیریم چون گفته شده میمون به معنای مبارک و خوش یوم هست پس امیدوارم امسال برای همه ی عزیزانم سال خوبی در پیش رو داشته باشه .

امسال ساعت تحویل سال 8 صبح روز شنبه بود ... 

از اونجاییکه 7 فروردین عروسی دختر عمه ی دیانا ست پس مسافرت عیدمون فقط به سبزوار و خونه اقوام شوهری محدود شد . روز دوم عید حرکت به سمت سبزوار و روز هشتم فرودین برگشت از سبزوار ... و ادمه دید و بازدید .

... اینجا سبزوار...

شهر سبزوار دو سال پیاپی رتبه اول را در تزیینات مناسب ایام عید را در استان خراسان رضوی بدست اورده و انصافا هم تزیینات جالب و متفاوتی را میدیدم .

مثلا : عکس دخترم با میمونهایی که عکس سلفی می گیرن خندونک

 

از دسته ژستهای دیانا قبل از دید و بازدید عید ،‌ وقتی قراره عکس بگیره چشمک

 

 

 

 

نوشته شده در يکشنبه 22 اسفند 1395ساعت 11:56 توسط مامان |
نوشته شده در سه شنبه 15 تير 1395ساعت 11:29 توسط مامان |

اسفند دوست داشتنی با عجله و شتاب رسید و شور و هیجان خرید و خانه تکانی و رتق و فتق امور را با خود به ارمغان اورد ...و تکاپوی ادمها برای رفتن به پیشواز بهار شور انگیز چقدر ادم را سر ذوق می اورد ... وصف حال ما هم این روزها تمام کردن سفارشات و در کنار ان انجام امور خانه است ... از اوالایل بهمن ماه کارو کسب بیرون را رها کردم و تصمیم مشترکمان بر آن شد که در خانه با دختر عزیزم همراه و همبازی شوم و چه همراهیه شیرینی ... صبح ها دخترکم تا ساعت ده در خواب شیرین است و وقتی بیدار می شود تقاضای شیر میکند ، علاقه ی وصف ناپذیرش به شیر خوشحالم میکند و بعد از آن نوبت به صبحانه میرسد که باید حتما کره و پنیر و گردو با هم نوش جان کند و البته این نکته از جا نماند که اگر فراموش کنی در شیرش عسل بریزی یاداوری میکند .

هوا کم کم بوی بهار میدهد و درختان رو به سبز شدن و شکوفه دادن می روند . و یکی از جمعه های اسفندی ما تصمیم گرفتیم برای هواخوری و استفاده از طبیعت زیبا که حالا بین اسفند و فرودین در جدال بود ، از شکوفه های سر درختان هز و بهره ببریم و البته عکاسی بکنیم چشمک بالاخره دختر شیرین تر از جانم باید با شکوفه های بهاری هم عکس می داشت .

 

 

راستی ، اولین عکس پرسنلی دختر شیرین زبانم را  مورخه 12 اسفند 94 در اتلیه هزاره سوم انداختیم . وقتی رفتیم اتلیه و روی صندلی نشاندیمش اول بغض داشت و کم کم حالت عادی به خودش گرفت و انصافا عکس خوبی از آب درامد . بعد از آن اصرار به رفتن به اتیله و انداختن عکس ان هم از نوع پرسنلی داشت .

 

 

البته دیانای من این روزها به عشق اینکه عکسهایش چاپ میشود و مثل تزیینات تولدش ریسه میشود و روی دیوار نصب می گردد در عکاسی یک کمکی همکاری دارد و وقتی از موقعیت شاد و بازیش دنبال سوژه میگردی و تقاضای همکاری میکنی مستقیما پشت درب ورودی آپارتمان می دود و مثلا آماده عکس انداختن می شود ... این هم شیوه ی دیانا هنگام عکس انداختن ...

 

ادغام  بچگی و بزرگی 

عاشق چادر نمازشه !!!

به نحوه ی گذاشتن تل روی سرش دقت کنید خندونکخنده

نوشته شده در يکشنبه 16 اسفند 1394ساعت 10:30 توسط مامان |

بالاخره در یکی از صبحهای اوایل اسفند که با دیانا مشغول بازی و خنده بودیم و دخترکم روی پایم از خنده غش و ریسه رفته بود ... جوانه زدن مرواریدهای 13و14و15و16  رویت شد . این جز طبیعت دردانه من شده که دقیقا همزمان با سالگرد تولدش چند تا مروارید هایش جوانه میزنند و مارو خوشحال میکنند.

http://s2.picofile.com/file/7922492468/8.pnghttp://s2.picofile.com/file/7922492468/8.pnghttp://s2.picofile.com/file/7922492468/8.pnghttp://s2.picofile.com/file/7922492468/8.png

 

نوشته شده در 2 اسفند 1394ساعت 10:51 توسط مامان |

امسال برای انتخاب تم تولد دختر دردونه خودم کلی فکر کردم و طرح زدم و ایده داشتم تا بالاخره ، تم فرشته ی مهربون را انتخاب کردم که خیلی ناز و ملیح و دوست داشتنیه مثل دیانا جونم ...

 بریم به استقبال تولد

کیک تولد که تقریبا با نمونه ای که میخواستم یکی بود ...

البنه عروسک شکل تم هم میخواستم که نتونستند خندونک

ردپا

 

نشانگر

خوشامد

ریسه هپی 

 

 

ریسه اسم

 

ریسه عکس های 24 ماهه

استند عدد تولد

استند اسم عزیز دردونم

کندی بار تولد

و هدیه ی من و بابا مجید : النگو طلای خوشجل

و کلی عکس خوشکل خوشکل که از جیگرم گرفتیم ( خودش خیلی خوشش اومده بود و براش لذت بخش بود ) 

 

امسال بعد از اینکه صبح از خواب بیدار شد فرستادمش خونه مامانی تا اونجا استراحت بکنه و شب سر حال باشه که خداروشکر همینطورم شد و حسابی به دخترم خوش گذشت ...

عزیز دل مامان و بابا ،‌بی بهانه دوستت داریم و عاشقتیم ...

خدایا محافظ همه ی کوچولوها باش ... آمین

نوشته شده در شنبه 1 اسفند 1394ساعت 10:29 توسط مامان |

مثل برق و باد روزها سپری شدن و دیانای کوچولوی من که باید لحظه به لحظه کنارش بودم ، حالا دیگه می تونه راه بره ،‌حرف بزنه ، دندون دراورده ، غذا میخوره ، با ما بازی میکنه ، پارک میره و هزار تا کار دیگه ...

روند رشدش خوب بوده و تو حرف زدن شیرین زبونی شده برای خودش و خلاصه دلبری میکنه تا بینهایت ...

اکثر کلمات رو واضح میگه ، عاشق قصه و شعر حسنی شده ، یه عروسک داره به اسم ساسان که یک لحظه ازش جدا نمیشه و براش مادری میکنه ، میخوابوندش  و غذا بهش میده و  مصرف شیرش بالاست و عاشق شیر خوردنه ، دیگه کم کم خودش برای صبحانه لقمه میگیره ، غذا خودش میخوره و قاشق رو خیلی خوب در دست میگیره ، نقاشی میکشه ، مثلا ماهی ، از ما میخواد براش چشم چشم در ابرو بکشیم ،‌شیشه شیر بکشیم ، دست و پاشو میزاره روی کاغذ و میخواد که براش بکشیم ، لاک زدنو دوست داره و دنبال النگوی شکستشه ، برای پی پی کردن دنبال یه جای خلوت میگرده و هزار تا شیرین کاری دیگه که هممونو شاد میکنه ...

خدایا میون همه ی شلوغ پلوغیه زندگی و سرگرمیهای دنیا ، فراموشی ما رو برای لحظه لحظه شکرگذاری ببخش و بچه هامونو برامون سالم و تندرت حافظ و نگه دار باش ... شکرت مهربونم .

 

نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن 1394ساعت 10:43 توسط مامان |

عروسی دایی جون قرار بود 24 دی برگزار بشه که به دلیل فوت یکی از اقوام عروس خانم یک ماه به تعویق افتاد و شد 26 بهمن اونم روز دوشنبه . اخه تالار پر بود و جای خالی نداشت . ولی خوب خوشبختانه برگزار شد و خیلی هم عالی بود و خوش گذشت . 

دختر منم تا از ساعت دوازده و نیم تا ساعت 5 عصر پیش بابا مجید بود و مامان ارایشگاه چشمک. بعد به هم پیوستیم و با خاله فایزه و عمو رضا همه رفتیم آتلیه و عکس انداختیم . بعد هر رفتیم سالن . برای مردونه از تهران گروه کمدین اورده بودن و زنونه دف و ... 

خیلی متفاوت و عالی برگزار شد . نازدونه ی من وقتی رسیدیم سالن چند تا عکس با زن دایی جونش گرفت و بعد خوابید تا وقت شام ولی وقتی بیدار شد از گرسنگی نای حرف زدن نداشت . وقتی شام رو گذاشتم جلوش به گفته ی خاله فایزه کلی غذا خورده و سالاد و نوشابه و ... ولی دیگه بعد از شام سرحال بود . حالا از اون روز میگه بریم عروسی دایی جون

خندونک

 

نکته ی جالب : وقتی این لباسو براش گرفتم دفعه ی اول که تنش میکرد میگفت میسوزه بدنم و انگار توش راحت نبود ولی شب عروسی دیگه حاضر نشد درش بیاره و با همین لباس خوابید . و البته اون کلاه فسقلی ام همینطور دیگه از سرش برنداشت و تل سری که ست لباس براش خریده بودم اصلا استفاده نشد ...

نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن 1394ساعت 10:28 توسط مامان |


وقتی مادر میشی دنیا کوچیک میشه
 ... اینقدر کوچیک که هیچ کس
 غیر از خودت این دنیا رو نمیبینه
. دنیات میشه ماشینهای اسباب بازی
... دنیات میشه رنگها ... دنیات میشه عروسک....
 با کودک شیر میخوری ... با کودکت چهار دست وپا میری
.. با کودکت رشد میکنی .. بزرگ میشی
 .. اینقد بزرگ که همه میفهن مادری
... یهویی کوه میشی .توانت میشه ۱۰۰ برابر
.دیگه مریض نمیشی
..وقتی مادر میشی دیگه نمینالی حتی دیگه از سوسک هم نمیترسی
 . وقتی مادرمیشی دنیات میشه تغذیه و آموزش و پرورش
! دیگه وقت نداری یه صبح تا شب بری خرید واسه یه مانتو
 ...وقتت میشه طلای ۱۰۰۰ عیار
! نایاب نایاب ....وقتت میشه کودکت .
.. حالا کوه شدی اون میخواد ازت بره بالا !
قدرتمند میشی ... ولی بازم دنیات کوچیکه
...دنیات اندازه دل کودکته

 

دردونه جونم دوستت دارم یه عالمه بوس
 

نوشته شده در شنبه 24 بهمن 1394ساعت 9:47 توسط مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد